داخل آب بودند که دوستش به اون گفت: اصغر این که داره مییاد بابات نیست؟ اصغر گفت: نه، بابای من اینجا، خط مقدم، اونم توی این گروهان چیکار می کنه؟ کمی که جلوتر اومد. اصغر با تعجب گفت: راست می گی، این بابامه، اما اینجا چیکار می کنه؟ خط مقدم؟ و توی این جای حساس؟ اومد دنبال چی؟ باباش رفت داخل خیمه فرمانده، و بعد از چند لحظه علی اصغربخشی رو صدا زدند، تا بره پیش فرمانده.
همین که علی اصغر رفت پیش فرمانده، و چشمش به چشم پدرش افتاد همدیگر و محکم بغل کردند و بوسیدند و بویدند، آخه چند ماهی بود که همدیگر رو ندیده بودند، عاطفه پدری چیز عجیبی بود که این پدرها کیلومترها به دنبال پسرش کشوند، و اونو آورد در خط مقدم، در گروهی که پدرش هم نمی دونست این گروه چیه! گروهی که با گروه های دیگه فرق داشت، گروهی که مثل همه گروها عطر و بوی شهادت می داد، اما از نوع خاصی، بچه های این گروه خیلی خاص بودند، بچه های این گروه عاشق عباس بودند، چون قرار بود نحوه شهادتشون مثل حضرت عباس(ع) باشه.
بچه های این گروه، همون بچه هایی بودند، که معلوم نبود جنازهاشون چطوری پیش پدر و مادراشون برگرده، بی دست، بی پا، بی سر، یا شاید هم اصلا برنگرده. بچه های این گروه همون بچه هایی بودند که قرار بود تو عملیت ها به عنوان داوطلب روی مین برن. آره حتی پدر علی اصغر هم نمی دونست، بچه اش توی کدوم گروهه. پدرش گفت: چند ماهی نه نامه، نه خبری، هیچی از علی اصغر نداشتیم، مادرش خیلی دلواپس شد، برای همین اومدم تا ببینم چی بر سر علی اصغر اومده؟
کلی با فرمانده صحبت کرد که هر طوری هست به علی اصغر مرخصی بده تا برگرده، فرمانده گفت نمی شه، چون عملیات داریم، خلاصه اصرارهای زیاد پدر جواب داد و فرمانده گفت: خودتون می دونید. به علی اصغر گفت: وسایلتو جمع کن، بریم، علی اصغر نپذیرفت و گفت: نه، نظام برای من هزینه کرده ما را آموزش داده و با ما کار کرده حالا من ول کنم، کجا بیام، این دفعه اصرارهای پدر جواب نداد و علی اصغر باهاش برنگشت.
پدرش عصبانی شد و با عصبانیت از پیش علی اصغر رفت. چند لحظه ای نمی شد که رفته بود، که دید عاطفه پدریش به اون اجازه نمی ده، برای همین برگشت، اومد و علی اصغر رو در آغوش گرفت، اونو بوسید و بویید و از کنار پسرش رفت، رفت تا خبر سلامتی اونو به مادرش بده.
چند وقت بعد دیدند، علی اصغر برگشت، همه تعجب کردند، چی شد که اون اومد. ازش پرسیدند: چرا برگشتی؟ گفت: منطقه که بودم خواب دیدم بابام مریض شد، برا همین برگشتم. همه متعجب شده بودند، چون خوابش درست بود، و باباش مریض شده بود. یه مدتی موند و مراقب باباش بود و در کنار مادرش موند، و بازهم مثل همیشه ناگهان و یک دفعه عزم جبهه کرد، و رفت و بعد ها شد شهید علی اصغر بخشی کوهساری.
روح این شهید و دیگر شهدای روستای کوهسارکنده و پدر و مادر این شهید و دیگر شهدای روستای کوهسارکنده و ایران زمین شاد باشد. و از خدا می خواهیم که به ما توفیق قدم نهادن در مسیر این شهدا را عنایت فرماید.
تاریخ تولد: 1344/06/06(کوهسارکنده)
تاریخ شهادت: 1362/08/21(كردستان – مريوان«غرب پنجوین»)
نام عملیات: والفجر4