جایگاه مجلس در کلام بنیان گذار

یکی از نهاد های مهم و اساسی در نظام جمهوری اسلامی ایران و به تعبیر امام راحل، راس همه ارگان ها مجلس شورای اسلامی است. این نهاد که تبلور خواست ملت است، چندی است بازیچه برخی افراد قرار گرفته است و طرح های انحلال و ... از گوشه و کنار به گوش می رسد.

جای بسی تعجب و تاسف دارد، از این بابت که تا چند ماه اخیر و در دوران تصدی دولت گذشته همین قائلین به انحلال مجلس، دولت را متهم به کنار زدن مجلس و بی اعتنایی به مصوبات مجلس می کردند، اما امروز که خودشان آمدند، صحبت از انحلال مجلس به میان می کشند. نمی دانیم سخن چند ماه گذشته شما را باور کنیم، یا حرف امروزتان را؟! در ضمن آیا این نوع نگاه، کمی بوی دیکتاتوری ندارد؟! آیا این نوع نگاه توهین به مردمی نیست که این افراد را انتخاب کرده و به مجلس فرستاده اند؟! آیا این نوع نگاه تحمیل افکار شخصی بر خرد عمومی و افکار عمومی نیست؟!

برای تذکر شما و یادآوری خود و دیگران گوشه ای از کلام بنیان گذار انقلاب را در مورد جایگاه مجلس در ادامه می آورم، باشد که فراموش نکنیم که ریل گذاری را آن بزرگ مرد برای ما انجام داد و امروز انقلاب به دست رهبر انقلاب در مسیرش قرار دارد و در حال حرکت است.

در رأس بودن مجلس نسبت به همه ارگان‌ها

من هیچ تردیدی ندارم و در این معنا هم که مجلس در رأس همه ارگان‌ها واقع است و مجلس، ملت است که متبلور شده است و تحقق پیدا کرده است در یک جای محدود، این هم بی‌اشکال است.
صحیفه امام، ج ۱۷، ص: ۲۴۶

لزوم تقویت مجلس
خوب در مجلس هم یک عده معدودی هستند. اگر غرضی در کار نیست و می‌خواهید خدمت بکنید، حالا می‌بینید که شما رأی نداشته‌اید، شما در خارج مجلس خدمت بکنید. تأیید کنید این مجلس را. اینطور نباشد که منعکس کنید در خارج که خیر، مملکت ایران یک مملکتی است که انتخاباتش کذا شد. این حرف غلطی است. این حرف غلط را اینقدر نزنید. برای خاطر خدا توجه داشته باشید که یک مجلس شورا که مجلس شورای اسلامی است و می‌خواهد برای ایران خدمت کند و باید قوه داشته باشد، تنها مرکزی است که تمام قوا باید تبع آن باشند،
صحیفه امام، ج ۱۲، ص: ۱۹۹

اهمیت مجلس و مصوّبات آن
و من تکرار می‌کنم مجلس بالا‌ترین مقام است در این مملکت. مجلس اگر رأی داد و شورای نگهبان هم آن رأی را پذیرفت، هیچ کس حق ندارد یک کلمه راجع به این بگوید. من نمی‌گویم رأی خودش را نگوید؛ بگوید؛ رأی خودش را بگوید؛ اما اگر بخواهد فساد کند، به مردم بگوید که این شورای نگهبان کذا و این مجلس کذا، این فساد است، و مفسد است یک همچو آدمی، تحت تعقیب مفسد فی الارض باید قرار بگیرد.
این مجلس ما حصل خون یک جمعیتی است که وفادار به اسلام بودند؛ و این مجلس عصاره زحمتهای طاقت فرسای این ملت مسلمان بوده است؛ این مجلس فراهم آمده از «الله اکبر»‌های مردم است؛ اگر بنا باشد که این مجلس فراهم آمده از «الله اکبر» مردم قدمی برخلاف اسلام بگذارد، این مجلس مجلسی خواهد بود که برخلاف مسیر مسلمین عمل کرده. با تمام قدرت، بدون اینکه ملاحظه از احدی و از مقامی بشود، مجلس باید مسائل را طرح بکند. و رد و بدل و انتقاد صحیح، بدون جار و جنجال، بدون هیاهو، مسائل را بگویند. کسی که مخالف است مخالفت خودش را بدون هیاهو بگوید. آنکه موافق است موافقت خودش را بدون جار و جنجال بگوید. و بعد هم رأی بگیرند. وقتی رأی گرفتند، اگر اکثریت رأی داد، و بعد هم برده شد پیش شورای نگهبان و آن‌ها هم صحیح دانستند این رأی را، مخالف اسلام ندانستند و مخالف قانون اساسی ندانستند، اگر بعد‌ها بخواهند شیطنت بکنند، این شیطنت‌ها از مبادی غضب، از مبادی فاسد، بیرون می‌آید. باید سرتسلیم به مجلس، یعنی سر تسلیم به اسلام وقتی مخالف اسلام نیست، سر تسلیم به اسلام فرود آورد. روشهای غیر اسلامی را، اگر هم در باطن – خدای نخواسته – دارند، نباید دیگر اظهار بکنند و نباید اذهان مردم را نسبت به مجلس مشوش کنند. این یک مسئله‌ای است اساسی، و باید همه توجه داشته باشند. به مجرد اینکه یک مطلبی برخلاف رأی یک نفر است، نباید بگوید مجلس درست نیست. این خودش را اصلاح‌ کند. این خودش درست نیست. نباید بگوید شورای نگهبان درست نیست. این خودش درست نیست. باید خودش را اصلاح بکند. و این گرفتاری هست برای ملت ما.
و من امیدوارم که مجلس یک مجلس اسلامی، مجلس عبادت باشد؛ نه مجلسی که – خدای نخواسته – معصیت در آن واقع بشود و به دیگران اهانت کنند؛ به کسی بد بگویند. این‌ها خلاف اسلام است. و نباید بشود.
صحیفه امام، ج ۱۴، ص: ۳۷۱

مجلس خانه مردم
مجلس خانه همه مردم و امید مستضعفین است، در شرایط کنونی نباید کسی انتظار داشته باشد که حتماً نمایندگان باید از گروه و صنف خاصی باشند. باید توجه داشت که هنوز خیلی از مسائل وجود دارد که به نفع محرومین باید حل و فصل شود. و تمیز بین کسانی که در تفکر خود خدمت به اسلام و محرومان را اصل قرار داده‌اند، با دیگران کار مشکلی نیست.
صحیفه امام، ج ۲۱، ص: ۱۱

رابطه با قوم مغول

در کتاب های تاریخی از قوم مغول خواندیم و شنیدیم. قومی که حتی به ضرب المثل های ما ایرانی ها نیز رسوخ کردند و اگر در جایی خرابی و جنگ و خونریزی رخ بدهد، می گویند قوم مغول حمله کرده است. اما سوالی که ذهن مرا مشغول کرد این است که اگر قوم مغول امروز و در قرن21 بود، می شد با آن قوم رابطه برقرار کرد؟

البته در این دوران دولتی وجود دارد که آنچه از فجایع و قتل و آدم کشی در کتب تاریخی از قوم مغول خواندیم و شنیدیم به مراتب بدتر و سنگدل تر و افسار گسیخته تر است. دولتی که اگر جنایات و آدم کشی ها و ظلم های آن را برشمریم، کشت و کشتار قوم مغول در برابر آنان همچون قطره ای در برابر اقیانوس است. دولتی که فقط یک جنایتش نسل کشی مردم ژاپن و انداختن بمب هسته ای بر سر انسان ها و قتل صدها هزار انسان در یک لحظه بود که میلیون ها نفر نیز بعد از آن حمله از آن بمب آسیب دیدند و هزاران کودک ناقص الخلقه نیز متولد شد.  حتی موجودات زنده دیگر  نیز زنده نماندند و  دو شهر ژاپن به معنای واقعی با خاک مساوی شدند، کانه هیچ موجود زنده ای آنجا زندگی نمی کرد.

این دولت در سال های اخیر نیز مسبب و عامل مهمترین جنگ های منطقه غرب آسیا بوده است، جنگ افغانستان، جنگ عراق و.... این دولت مردم ایران را نیز از ظلم وستم خود بی بهره نگذاشته است و صدام را در شروع و ادامه جنگ علیه ملت ایران تحریک و تجهیز کرده است، هواپیمای مسافربری ایران را بر روی آب های خلیج فارس مورد شلیک قرار داده و همه مسافران آن از زن و کودک را مظلومانه شهید کرد.

جالب تر از همه این است که این دولت با این همه جنایت خود را متمدن هم می داند. من اگر بخواهم همه جنایات این دولت را بگویم مثل جنگ ویتنام و ... خود دفتری جدا و وقتی بسیار می طلبد. اما حیف که بحث ما بر روی قوم مغول است  چون علی الظاهر در هیچ کتاب تاریخی هنوز نامی از این دولت خون ریز که به مراتب از قوم مغول بدتر است نیامده است ما به بحث اصلی و سوال خود می پردازیم.

به نظر شما اگر قوم مغول در قرن حاضر بود ما می توانستیم با آن قوم خون ریز رابطه و مذاکره ای داشته باشیم؟

ماندلا که را و چرا بخشید؟


مرگ ماندلا بازخوردهای زیادی در جهان داشت و باعث شد خیلی از مردم به سرگذشت و خاطرات این مبارز رجوع کنند و دوباره خاطرات وی بر سر زبان ها بیافتد. یکی از این خاطرات خاطره بخشیدن زندان بان ماندلا توسط خود ماندلا بود. وی در یک اقدام انسانی زندان بان خود را بخشید. توضیح کامل این داستان در فضای مجازی وجود دارد و من نمی خواهم به این موضوع بپردازم. بخشیدن مسئله ای انسانی است، که حقیقتا از انسان های بزرگ می توان انتظار چنین کارهای بزرگ و انسانی داشت.
اما آنچه من در پی بیان ان هستم، یک خلط بزرگ است که برخی افراد عمدا و یا سهوا دچار آن شدند و قصد دارند، با این خلط اذهان را مشوش کنند. یک نمونه از آن خلط ها، این تیتر بود که نوشت: ماندلا گذشت کرد و ماندگارشد. وتیترهای دیگر و سخنان دیگر در همین مضامین.
اما سوال اصلی این است که ماندلا که را و چرا بخشید؟ در پاسخ می توان گفت ماندلا کسی را بخشید که به شخص خودش ظلم کرده بود. یعنی وی ظلم شخصی را بخشید. هر چند آن فرد فقط مامور بود و این نظام آپارتاید بود که ظلم حقیقی را بر ماندلا تحمیل کرد، اما ماندلا این ظلم شخصی را با بزرگی روحش بخشید.
به دیگر سخن ماندلا هرگز نمی توانست  شخص یا اشخاصی را که در حق مردمش و ملتش ظلم کردند را ببخشد چون دیگر ظلم به مردم، از بحث شخصی خارج می شود و حالت اجتماعی به خود می گیرد و افرادی که به ملت ظلم می کنند، بایستی تاوان ظلم خویش را بدهند.
از همین روی بایستی به یاد داشته باشیم که بخشش و بخشیدن از گناه دیگران امری پسندیده و در خور احترام است و سیره نیز بر همین بوده است، اما این بخشش در حیطه فردی است و در حیطه ملت و اجتماع گناه و ظلم بر مردم است و شخص یا اشخاصی نمی توانند این ظلم به ملت را ببخشند.

ماندلا در لیست تروریستی آمریکا


چندی پیش ماندلا رهبر ضدآپارتاید آفریقای جنوبی از دنیا رفت. هر کسی هم که این خبر را شنید پیام تسلیت داد. چون این فرد دیگر به یک تندیس آزادی خواهی تبدیل شده است، و مردم جهان او را به چشم یک مبارز ضد آپارتاید می شناسند. رژیم آپارتید، همان رژیم نژاد پرستانه ای بود که امام خمینی(ره) این رژیم و رژیم صهیونیستی را به رسمیت نمی شناخت. اما آنچه خوب است بدانیم این است که تا5 سال پیش یعنی تا سال 2008 میلادی این فرد در لیست تروریستی آمریکا قرار داشت.
آری درست است امروز که می بینید اوباما ژست طرفداری از مردم و مردم دوستی به خود می گیر د و فریاد  آزادی خواهی سر می دهد در حالی است که دولت آمریکا تا چند سال پیش این فرد را در لیست تروریست های خود جا داده بود. این حقایق عالم است که افرادی که در ظاهر  خود را آزادی خواه و طرفدار مردم می دانند، دروغگویان عالمند.
آمریکایی ها با تزویر و نیرنگ قصد دارند، افکار عمومی را به دست بگیرند و بر موج ها سوار شوند. یکی از این موج ها هم موج همدردی مردم جهان به خاطر مرگ ماندلا بود، و آمریکایی ها که تا چند سال پیش او را تروریست می دانست، امروز طوری برخورد می کند که اگر کسی نداند، فکر می کند که ماندلا از طرف دولت آمریکا علیه آپارتاید دست به قیام زد.
البته دانستن این مطلب هم بد نیست که بدانیم
«مارگارت تاچر» نخست‌وزیر سابق انگلیس نیز سازمان ANC  ماندلارا در سال 1987 بعنوان یک سازمان تروریستی معرفی کرد. این ها را می گوییم که بدانیم و یادمان نرود که این دولت ها چقدر دروغگو و منافق گونه عمل می کنند و در برخوردهای خود با آنان کمال دقت را داشته باشیم و همانطور که آیت الله جوادی آملی گفتند: بایستی بعد از دست دادن با آمریکا انگشتان را شمرد.

تا کی چشمها را باید بست؟


بعد از توافق نامه ژنو، و دست دادن ها و هورا کشیدن ها انگار طرف مقابل دارد به عقب بر می گردد و دوباره همان مواضع گذشته را این بار شدیدتر و با جسارت بیشتر بیان می دارد. در مقابل طرف غربی، مواضع ما از انفعالی هم خارج شده است، و هر چه اتفاق می افتد را توجیه می کنیم.
در مطالب قبلی اشاره شد که طرف غربی مذاکره کننده در ژنو چطور دوباره و به رغم وجود توافق، شرکت های ایرانی را تحریم کرد و آب پاکی را در دست برخی در درون کشور ریخت. اما انگار برخی ها نمی خواهند بپذیرند، افرادی که در آن طرف میز نشسته اند، به هیچ عنوان خیر و صلاح و خوبی مردم ایران را نمی خواهند.
در روزهای اخیر نیز چاک هیگل رئیس پنتاگون در نهمین کنفرانس امنیتی منامی اعلام کرد: روند دیپلماتیک در پرونده هسته ای ایران باید همراه گزینه نظامی از سوی آمریکا پیگیری شود.
نمی دانیم مسئولین عزیز این سخنان و اظهارات مقامات آمریکایی را می شنوند، یا اینکه .....
نکته این است که  آنچه در این مذاکرات پیگیری می شد را می توان در این امور دانست، کاهش تحریم ها و کاهش تنش و جلوگیری از بروز جنگ و درست شدن ادبیات غرب در برابر ایران. اما با وضع تحریم های اتحادیه اروپا علیه برخی شرکت های ایرانی و با این ادبیات و این طرز فکر آمریکایی و وجود همه گزینه ها روی میز هیچ کدام از اهداف مد نظر عملی نشد.
دوستان عزیز می توانند بگویند تا کی بایستی چشم هایمان را بر این واقعیات موجود ببنیدیم و برای خود توجیه بکنیم. به نظر من بایستی در این زمینه واقع بین بود، واقعیت خلاف مدعای این عزیزان است. غربی ها نه تنهاعقب ننشستند، بلکه پرروتر هم شده اند، و ایران را تهدید نظامی می کنند، بهترین پاسخ به این ها کلام رهبری است و بس که فرمودند: "هم آمريكا بداند، هم دست‌نشاندگانش بدانند، هم سگ نگهبانش رژيم صهيونيستى در اين منطقه بداند؛ پاسخ ملت ايران به هرگونه تعرضى، هرگونه تجاوزى، بلكه هر گونه تهديدى، پاسخى خواهد بود كه از درون، آنها را از هم خواهد پاشيد و متلاشى خواهد كرد." (19/8/90)

بازهم سایه سنگین بی اعتمادی...

توافق ژنو با تمام فراز و فرودش، و با تمام متن اصلی و ترجمه فارسیش، و با تمام الحاقیه ها و ضمیمه هایش و با تمام موافقان و مخالفانش  روی داده است. اصل مذاکره و توافق ژنو باشد برای بعد، شاید تاریخ باید از آن بگوید که برخی ها....

اما درست پس از چند روز بعد از مذاکرات و توافقات ژنو، غرب دوباره برگشت به خانه ی اولش. همان چیزی که ما در مذاکرات در پی ان بودیم، یعنی لغو تحریم ها. این بار نه اینکه تحریم ها را برنداشتند، بلکه تحریم روی تحریم گذاشتند. شاید کشورهای غربی و اروپایی دارند آماده می شوند تا با دست پر به مذاکرات بعدی گام بنهند. شاید هم انها توسط برخی افراد در درون پاشنه آشیل نظام را تحریم دانستند.

هر علتی را که شما برای این کار اروپاییان بخواهید بیان کنید، علاج ان نیست. چون آنها به رغم مذاکرات چند روز قبل دوباره نشان دادند که اصلا قابل اعتماد نیستند. حال کاری نداریم، که هنوز برخی از الفاظ و لغات بکار برده شده در این توافق گنگ است و هر کسی ساز خود را می زند.

جای تعجب از برخی افراد درون نظام و مسئولان است!!! که آنها به جای اروپا دست به توجیهات عجیب و غریب می زنند و می گویند: قضیه چیز دیگری است. عزیزان مسئول و محترم حواستان باشد، شما مسئولین این نظام هستید و باید حافظ و سخنگوی این نظام باشید، نه توجیه کننده کارهای خبط و خطای دیگران، آنهم اروپایی که مردم ایران کم از دست آنها نکشیده اند.

اروپا و آمریکا با وضع اینگونه تحریم ها، باز هم نشان دادند که به هیچ وجه قابل اعتماد نیستند. و اعتماد و خوش بینی و اتکا بر اینها و امید به کمک و مدد اینها اشتباه بزرگی است. به جای اعتماد به غرب، به خدا تکیه کنید و بیایید به فکر داخل باشید. بر نیرو و توان داخل تکیه کنید. بهترین سرمایه همین توان داخلی جوانان ایرانی است. همان جوانانی که دست خالی جنگ را پیش بردند، هسته ای را به اینجا رساندند و هزاران پیشرفت علمی و صنعتی داشتند.

کسی مخالف مذاکره نیست، اما همه مشکلات هم با مذاکره حل نمی شود. نیروی خود را برای تقویت بخش های مختلف جامعه نیز به کار ببندید. به جوانان بها بدهید، به نیروی جوان اعتماد کنید، یقین بدانید از مذاکرات ژنو بیشتر دستاورد خواهید داشت.

برگی از تاریخ (اولین ملاقات امیرالمومنین(ع) و ابن ملجم)

اولین ملاقات حضرت علی (ع) و ابن ملجم را که انسان می شنود، بسیار تعجب می کند. چرا که نمی داند عاقبت او چه خواهد شد؟ به راستی انسان بر لبه پرتگاه در حال حرکت است و لحظه ای غفلت انسان را به دره گمراهی و انحراف سرنگون می کند.در تاریخ سرگذشت افراد زیادی آمده است افرادی چون حر که عاقبت به خیر شدند و افرادی چون ابن ملجم که عاقبت به شر شدند. به خدا پناه می بریم.

خلاصه داستان این است که ابن ملجم از یمن به عنوان نماینده و برای بیعت با امیرالمومنان به نزد ایشان می رسد. که نحوه انتخاب وی نیز خیلی جالب است، و نشان می دهد که در هر جا و هر مقامی باشی در معرض سقوط هستی. اما اینکه چگونه و به چه عللی انسان عاقبت به شر می شود، خود مقاله دیگری است. این داستان در کتاب بحارالانوار، علامه مجلسی ج42، ص 259 به بعد آمده است.

«ابوالحسن علی بن عبدالله بن محمد البکری»، از «لوط بن یحیی»، نقل کرده‌: وقتی عثمان کشته شد و مردم با امیر مؤمنان علی علیه السلام بیعت کردند، مردی به نام «حبیب بن منتجب» از طرف عثمان والی یکی از شهرهای اطراف یمن بود. حضرت علی علیه السلام او را ابقا کرد و نامه‌ای به این شرح برای او نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم از طرف بندۀ خدا امیرمؤمنان علی بن ابی طالب به حبیب بن منتجب: سلام علیک، امّا بعد، من خدایی را حمد می‌کنم که جز او خدایی نیست و بر محمد صلی الله علیه و آله بنده و رسولش درود می‌فرستم. و بعد شما را بر کسانی که قبلاً والی بودی، ابقا کردم و به کار خویش ادامه بده، و من شما را توصیه می‌کنم به عدالت ورزی در بین رعیت، و احسان به مردم کشورت، و بدان کسی که بر گردن مسلمین ولایت پیدا کند و بین آنها عدالت نورزد، خدا او را در روز قیامت به گونه‌ای محشور می‌کند که دستانش به گردنش غل شده است. چیزی او را آزاد نمی‌کند، مگر عدالت در دنیا، وقتی نامه ام رسید، پس آن را برای مردم اهل یمن بخوان و از مردم برای من بیعت بگیر، وقتی که مردم بسان بیعت رضوان با تو بیعت کردند، تو نیز بر کارت پایدار باش: "و اَنفِذ اِلیّ مِنهُم عَشرَۀ یَکونُونَ مِِن عُقلائِهِم وَ فُصحائِهِم وَ ثِقَاتِهِم، مِمَّن یَکُونُ اَشَدُّهُم عَونَاً مِن اَهلِ الفَهمِ وَ الشُّجاعَۀِ عارِفینَ بالله، عالِمینَ بِاَدیانِهِم وَ مالَهُم وَ ما عَلَیهِم وَ اَجودُهم رأیاً، وَ عَلَیکَ وَ عَلَیهِمُ السّلام ده نفر از میان مردم آنها (با این شرایط) برایم بفرست که از عقلا و فصحای آنها و مورد اطمینان مردم باشند، از بین کسانی که در یاری رساندن محکم اند (و از این شرایط نیز برخوردارند) از اهل فهم و شجاعت اند، آگاه به خداوند، دانای به دینشان و آگاه به حقوق و وظایف خویش و دارای رأی نیکو هستند [برگزین].»
در این جملات به بیش از دو ویژگی برای انتخاب شوندگان اشاره شده است: 1. عقل؛ 2. فصیح و دارای بیان گویا بودن؛ 3. مورد اطمینان مردم بودن؛ 4. در یاری رسانی محکم بودن؛ 5. اهل فهم و بصیرت بودن؛ 6. شجاع و نترس؛ 7. خداشناس؛ 8. دین شناس؛ 9. آشنا به حقوق خود و مردم (حقوق دان)؛ 10. دارای رأی و نظر نیکو بودن.
به راستی اوصاف کمرشکنی است که در هر کسی یافت نمی‌شود، و کسانی که اوصاف مذکور را دارا باشند، افراد ممتازی خواهند بود.
حضرت علی علیه السلام نامه را مُهر فرمود و آن را برای حبیب ارسال کرد. وقتی نامه رسید، حبیب آن را بوسید و بر چشمان و سر خود قرار داد. وقتی نامه را خواند، به منبر رفت و حمد و ثنای الهی نمود، بر محمد و آلش درود فرستاد، آنگاه گفت: ای مردم! عثمان به عهدش وفا کرد (و از دنیا رفت) و مردم بعد از او با عبد صالح و پیشوای خیرخواهان، برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله و خلیفۀ او بیعت کرده اند، و او سزاوارترین فرد به خلافت، و برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله و پسر عموی او، و برطرف کنندۀ سختیها از چهرۀ رسول خدا صلی الله علیه و آله ، و همسر دخترش و وصی او و پدر دو نوۀ او، امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام می‌باشد. نظر شما دربارۀ بیعت با او و وارد شدن در اطاعت او چیست؟
«قالَ: فضجّ النّاسُ بِالبُکاءِ وَ النَّحیبِ، وَ قالُوا: سَمعاً وَ طَاعَۀً وَ حُبَّاً وَ کَرامَۀً لله وَ لِرَسولِهِ وَ ِلأخی رَسُولِه، فَاَخَذَ لَهُ البَیعَۀُ عَلَیهِم عَامَۀ؛ (راوی می‌گوید: بعد از جملات فرماندار) مردم فریاد و ناله‌هاشان بلند شد و گفتند: گوش می‌دهیم و اطاعت می‌کنیم و دوستی و کرامت مخصوص خدا و رسول صلی الله علیه و آله او و برادر رسول او می‌باشد. پس از همه برای او بیعت گرفت.» و پس از بیعت گفت: ده نفر از بزرگان و شجاعان شما را می‌خواهم که نزد علی علیه السلام بفرستم، چنان که خودش فرمان داده است. همه گفتند: گوش می‌دهیم و فرمان می‌بریم.
«فَاختارَ مِنهُم مأۀ ثُمَّ مِنَ المِأۀِ سَبعینَ، ثُمَّ مِنَ السَّبعین ثَلاثینَ، ثُمَّ مِنَ الثَّلاثینَ عَشرَۀً فیهِم عَبدَ الرَّحمنِ بنِ مُلجَمِ المُرادی؛ پس صد نفر از بین آنها انتخاب نمود، آنگاه از صد نفر هفتاد نفر را انتخاب کرد، آنگاه از بین هفتاد، ده نفر را انتخاب کرد که عبد الرحمن بن ملجم بین آنها بود.»

پس از انتخاب ده نفر، به سرعت آنها را برای اعلام وفاداری و یاری علی علیه السلام راهی کوفه کرد. هنگامی که آنها به کوفه رسیدند، خدمت امیر مؤمنان علیه السلام شتافته، بر او سلام کردند و خلافت را به او تبریک و تهنیّت گفتند. حضرت علی علیه السلام نیز جواب سلام آنها را داده، به آنها خیرمقدم گفتند.

«فَتَقَدَّمَ ابْنُ مُلْجَمٍ وَ قَامَ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ قَالَ: السَّلَامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْإِمَامُ الْعَادِلُ وَ الْبَدْرُ التَّمَامُ وَ اللَّيْثُ الْهُمَامُ وَ الْبَطَلُ الضِّرْغَامُ وَ الْفَارِسُ الْقَمْقَامُ وَ مَنْ فَضَّلَهُ اللَّهُ عَلَى سَائِرِ الْأَنَامِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ وَ عَلَى آلِكَ الْكِرَامِ أَشْهَدُ أَنَّكَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ صِدْقاً وَ حَقّاً؛ آنگاه ابن ملجم (که از قبل به عنوان سخن گو انتخاب شده بود) جلو رفت و در پیشگاه علی علیه السلام ایستاد [این نشان از شجاعت و نترسی او دارد که یک جوان بتواند جرأت کند در مقابل امیر مؤمنان علیه السلام به این زیبایی لب به سخن گشاید.] و گفت: سلام بر تو ای پیشوای عادل! و ماه شب چهارده و شیرژیان و قهرمان دلاور و تک‌سوار بزرگ (میدان نبرد) و کسی که خدا او را بر تمام مردم (جز نبی) برتری داد! درود بر شما و آل بزرگوارت باد. شهادت می‌دهم که به راستی و به حق و حقیقت تو امیر تمام مؤمنان هستی.» به راستی عجب سخنرانی هیجان انگیزی، سخنرانی‌ای که کاملاً نشان از فصاحت، شجاعت و آگاهی گوینده دارد.
آنگاه ابن ملجم ادامه داد: «أَنَّكَ وَصِيُّ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ الْخَلِيفَةُ مِنْ بَعْدِهِ وَ وَارِثُ عِلْمِهِ لَعَنَ اللَّهُ مَنْ جَحَدَ حَقَّكَ وَ مَقَامَكَ أَصْبَحْتَ أَمِيرَهَا وَ عَمِيدَهَا لَقَدِ اشْتَهَرَ بَيْنَ الْبَرِيَّةِ عَدْلُكَ وَ هَطَلَتْ شَآبِيبُ فَضْلِكَ وَ سَحَائِبُ رَحْمَتِكَ وَ رَأْفَتِكَ عَلَيْهِمْ وَ لَقَدْ أَنْهَضَنَا الْأَمِيرُ إِلَيْكَ فَسُرِرْنَا بِالْقُدُومِ عَلَيْكَ فَبُورِكْتَ بِهَذِهِ الطَّلْعَةِ الْمَرْضِيَّةِ وَ هُنِّئْتَ بِالْخِلَافَةِ فِي الرَّعِيَّةِ؛ به راستی تو وصی رسول خدا، و خلیفۀ بعد از او هستی [نه آنهایی که قبل از تو خلافت را غصب کردند] و وارث علم او می‌باشی. از رحمت خداوند دور است کسی که حق تو و مقام و منزلت تو را انکار کند. صبح کردی در حالی که امیر خلافت و ستون (نگهدارندۀ آن) هستی. به راستی عدالت تو بین مردم شهرت دارد، وباران با فشار و پی در پی فضلت و ابرهای لطف و مهربانی‌ات مرتب بر مردم فرود می‌آید. امیر (یمن) ما را نزد تو فرستاده و ما از آمدن به نزد شما سخت خوشحال و مسروریم، پس مبارک (و با برکت) باد این طلقت (زیبایی) پسندیده، و تهنیّت و گوارایت باد خلافیت بر رعیّت!»
حضرت علی علیه السلام چشمان خود را بر ابن ملجم و ده نفری که بر او وارد شده بودند، دوخت و آنها را در نزد خویش فرا خواند. وقتی آنها نشستند، نامۀ فرماندار یمن را به آن حضرت دادند. حضرت آن را باز کرد و با خواندن آن مسرور شد. آنگاه دستور داد که برای هر یک از آن ده نفر یک دست (لباس) حلّه یمنی و یک عبای عدنی، و اسب عربی بدهند و دستور داد که از آنها دلجویی کنند و آنها را احترام و کرامت نمایند. وقتی ابن ملجم این تکریم و احترام را دید، دوباره به ذوق آمد و از جا بلند شد و این اشعار را در مقابل روی علی علیه السلام و در وصف حضرت بیان کرد:

اَنتَ المُهَیمِنُ وَ المُهَذَّبُ ذُو النَّدی
وَ اِبنَ الضَّراغِمِ فی الطراز الاَوّل

اللهُ خَصَّکَ یا وَصِیُّ مُحمَّد
وَ حَباکَ فَضلاً فِی الکِتابِ المُنَزَّل

وَ حَباکَ بِالزَّهراءِ بِنتَ مُحَمَّد
حُورِیۀٍ بِنتِ النَّبیِّ المُرسَل4

«تو شخصیتی بزرگ پاکیزه با سخاوت و فرزند دلاوران پیش گام هستی؛ خداوند تو را به وصایت محمد صلی الله علیه و آله اختصاص داد و فضیلتی به تو بخشید که در کتاب (و قرآن) نازل شده است؛ و تو را به همسری زهرا علیها السلام دختر محمد صلی الله علیه و آله و حوریۀ (بشری) دختر پیامبر فرستاده شده افتخار داد.»
آنگاه عرض کرد: ای امیر مؤمنان! ما را هر جا دوست داری اعزام کن تا از ما آنچه دوست داری (و می‌خواهی) ببینی. به خدا قسم در ما نیست، مگر (خصوصیّت) هر قهرمان شجاع و نترس، هوشیار و زیرک، دلیر و سخت کوش و جسور در جنگیدن، این را از پدران و اجداد خویش به ارث برده‌ایم و به همین صورت برای فرزندان صالحمان به ارث می‌گذاریم.
راوی می‌گوید: «فَاسْتَحْسَنَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ علیه السلام كَلَامَهُ مِنْ بَيْنِ الْوَفْدِ فَقَالَ: لَهُ مَا اسْمُكَ يَا غُلَامُ؟ قَالَ اسْمِي عَبْدُ الرَّحْمَنِ قَالَ ابْنُ مَنْ قَالَ ابْنُ مُلْجَمٍ الْمُرَادِيِّ قَالَ لَهُ أَ مُرَادِيٌّ أَنْتَ قَالَ نَعَمْ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ؛ حضرت امیر مؤمنان علیه السلام سخنان او را از بین جمعیت وارد شده تحسین نمود. سپس فرمود به او: اسمت چیست ای جوان؟ عرض کردم: اسم من عبد الرحمن است. حضرت فرمود: پسر چه کسی هستی؟ عرض کرد: ابن ملجم مرادی. فرمود: تو (واقعاً) مرادی هستی؟ عرض کرد: بله، ای امیر مؤمنان! پس فرمود: «اِنّا لله وَ اِنّا اِلیهِ راجِعُونَ، وَ لا حُولَ وَ لا قُوَّۀَ اِلاّ بِاللهِ العَلیِّ العَظیمِ؛ ما از خداییم و به سوی خدا بر می‌گردیم و هیچ حول و قوه‌ای نیست مگر از جانب خداوند بلند مرتبه و بزرگ.»
در روایت از «اصبغ بن نباته» آمده است: وقتی گروه ده نفره بر امیر مؤمنان وارد شدند و با حضرت بیعت کردن، ابن ملجم نیز بیعت کرد، وقتی او خواست برگردد، حضرت امیر مؤمنان علیه السلام دوباره او را خواست و عهد و پیمان دوباره گرفت و از او خواست که پیمان خود را نشکند و حیله نکند. وقتی ابن ملجم فاصله گرفت، باز برای بار سوم او را خواست و پیمان مجدّد گرفت. ابن ملجم عرض کرد: ای امیر مؤمنان! ندیدم آنگونه که با من رفتار کردی با دیگران رفتار کنی؟ (سرّش چیست؟) حضرت فرمود: برو و مواظب باش؛ زیرا اینگونه می‌بینم که به بیعتت وفا نخواهی کرد!! ابن ملجم عرض کرد: گویا آمدن من را خوش نمی‌داری، مخصوصاً وقتی که اسم من را متوجه شدی؟ وَ إِنِّي وَ اللَّهِ لَأُحِبُ الْإِقَامَةَ مَعَكَ وَ الْجِهَادَ بَيْنَ يَدَيْكَ وَ إِنَّ قَلْبِي مُحِبٌّ لَكَ وَ إِنِّي وَ اللَّهِ أُوَالِي وَلِيَّكَ وَ أُعَادِي عَدُوَّكَ؛و من به راستی به خدا سوگند شدیداً دوست دارم که همراه شما باشم و در خدمت شما جهاد کنم، و به راستی من شدیداً شما را دوست دارم. به خدا سوگند به حقیقت، دوستان شما را دوست دارم و دشمنان شما را دشمن می‌دارم.»